بی تو مهتاب شبی

 

 

باز ازان کوچه گذشتم

 

 

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

 

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

 

شدم ان عاشق دیوانه که بودم

 

 

به صبح روز قیامت که سر ز خاک برآرم به گفتوگوی تو خیزم به جستوجوی تو باشم.

 

 

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چوشمع

شب نشین کوی سر بازان ورندانم چوشمع

 

کوه صبرم نرم شد چون موم از دست غمت

تا دراب و اتش عشقت گدازانم چوشمع

 

بی جمال عالم ارای تو روز من شب است

با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

 

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در اتش هجر تو سوزانم چو شمع


 

نوشته شده توسط یـــــــــــــــــــــــما در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 12:49 موضوع | لینک ثابت