یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت، روز کرده بود و در پایان مستی همی گفت:
ما را به جهان، خوشتر از این یک دم نیست
کز نیک و بد، اندیشه و از کس، غم نیست
درویشی به سرما برون خفته بود، گفت:
ای آنکه به اقبال تو در عالم نیست
گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست
-------------------------------------------------------
نکویی با بدان کــــــــــــردن چنان است که بد کردن بجای نیـــــــــــــــــــکمردان
------------------------------------------------------------------
پسر نوح بـــــا بدان بنشست خاندان نبوتش گــــــــــم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفـت و مردم شد
-------------------------------------------------------------------
درویش و غنی بنده این خاک و درند آنان که غنی ترن محتاجترند
-------------------------------------------------------------------
مجال سخن تا نیابی ز پیش به بیهوده گفتن مبر قدر خویش
-------------------------------------------------------------------
آنان که کنج عافیت بنشستند
دندان سگ و دهان مردم بستند
کاغذ بدریدند و قلم بشکستند
وز دست و زبان حرف گیران پرستند
همای بر همه مرغان از آن شرف دارد
که استخوان خورد و جانور نیازارد
نوشته شده توسط یـــــــــــــــــــــــما در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 13:52 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

برو که سخت ویرانم برو که سخت بربادم
زآن روزهای سبز عشق مزن زخمم مده یادم
برو که بیش ازین بر من مجال غم کشیدن نیست
شگوفتن فصل می خواهد مرا بال پریدن نیست
من آتش خانه دردم تو باد آوردۀ عشقی
من آهنگ تر غربت تو جان پروردۀ عشقی
salam_afghan_aziz@yahoo.com .(یمابیات)
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY