یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت، روز کرده بود و در پایان مستی همی گفت:
ما را به جهان، خوشتر از این یک دم نیست
کز نیک و بد، اندیشه و از کس، غم نیست
درویشی به سرما برون خفته بود، گفت:
ای آنکه به اقبال تو در عالم نیست
گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست
-------------------------------------------------------
پسر نوح بـــــا بدان بنشست خاندان نبوتش گــــــــــم شدسگ اصحاب کهف روزی چند پی نیکان گرفـت و مردم شد
-------------------------------------------------------------------
درویش و غنی بنده این خاک و درند آنان که غنی ترن محتاجترند
-------------------------------------------------------------------
مجال سخن تا نیابی ز پیش به بیهوده گفتن مبر قدر خویش
-------------------------------------------------------------------
آنان که کنج عافیت بنشستند
دندان سگ و دهان مردم بستند
کاغذ بدریدند و قلم بشکستند
وز دست و زبان حرف گیران پرستند
همای بر همه مرغان از آن شرف دارد
که استخوان خورد و جانور نیازارد